تبلیغات
فقط عبدالله روا

فقط عبدالله روا
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

خبر دارم که اومدی با اینکه تو بی خبری

دلم گواهی میده که بازم تو پشت این دری

نوید جعفرزاده: پشت کدوم در؟پشت در آسانسورمون... اونایی که شعراشو میشناسن می فهمن که خودشه.مهمون امروزمون عبدالله روا...

در آسانسور باز می شود، عبدالله روا با لبخند وارد می شود و در ابتدا به طرف نوجوانان حاضر می رود و با آنها دست می دهد.

عبدالله روا:سلام.خیلی خوشحالم که توی برنامه ی سپید پررنگ هستم.

نوید جعفرزاده: دیگه تو الان اومدی تیمم باطله دیگه کلا من باید سکوت کنم.با کی رفتی سیزده بدر؟

عبدالله روا:خواهش میکنم. (باخنده)من سیزده بدر که نرفتم، ولی اگه منظورت اشاره ست به اون برنامه ای که ایام عید از ما پخش میشد بازم هیچ جا سیزده بدر نرفتم.ولی خیلی خاطرات خوبی دارم از خیلی از دوستا و هنرمندای عزیزی که تو اون برنامه با همدیگه بودیم و شب های خوبی رو گذروندیم ، هرچند تو اسفند ماه بود ولی ما دیگه گفتیم 13 بدره و آره! نوید جعفرزاده است همین طور که حتما می دونید دوست خیلی گل و قدیمی من که پارسال تشریف آوردن و الان خیلی افتخار میکنم که مهمونش هستم یه بار برعکس بود تو یه برنامه دیگه.

نوید جعفرزاده: تعویض شده دیگه گهی زین به پشت و گهی پشت به زین؟!

عبدالله روا: الان من زینم یا اسبم یا آدمم؟!(هر دو باخنده)

نوید جعفرزاده: نمیدونم دقیقا توجه کن ببین شبیه کدوم شه!

عبدالله روا: نه من تو هر دو مورد من مخلص شما هستم.

نوید جعفرزاده: عبدالله شما شاعری یا مجری؟

عبدالله روا: (با مکث)نمی دونم دقیقا (میخندد)ولی من حقیقتا کار هنری رو با شعر شروع کردم و قبل از اینکه اصلا به اجرا فکر بکنم یا کسی در مورد اجرا کردن من فکر بکنه، توی سطح ملی و خب به طبع اون یعنی قبل از اون سطح منطقه ای و استانی وشهرستانی و کوچکتر و خانوادگی و اینا ...

نوید جعفرزاده: الان می رسیم به مدسه تو و مهد کودک و..

عبدالله روا: نه برمیگردیم تو سلول های بدنو

عبدالله روا: به عنوان یه ادبیاتی و جسارتا به عنوان شاعر شناخته شده بودم و خب یه چند سالی هم هست که اجرا می کنم ولی حالا همون شاعر شاید بهتر باشه.

نوید جعفرزاده: شاعر بیشتر دوست داری؟

عبدالله روا: نه چیزی هست که قابل دفاع تره حقیقتش.یعنی میدونی یه مقدار سوت و کورتره با صفاتره، کمتر مدعی داره و خب منم بیشتر اونجا کار کردم.

نوید جعفرزاده: دلیه مال آدمه ست...

عبدالله روا: البته خب من تو اجرا هم سعی کردم دلی باشم یعنی یه چند باری فکر کنم به مرگ محکوم شدم توسط اساتیدی که اجرا رو به صورت اصولی آموزش میدن، منتها اتفاقی که افتاده ، اینه که نه خب شاید اصلا اجرا نکنم مشکل خاصی تو زندگیم به وجود نیاد ولی شعر باید باشه، نه اینکه من بگم، کلا باشه.

نوید جعفرزاده: دلم تنگه؟

عبدالله روا: دلم تنهاست.دلم حال به حالیه. (شبیه بغض)حالا چیزهای غم انگیز تو این موسیقی غم انگیز ، می بینم که چشم های این بچه ها هم کم کم داره تر میشه.

نوید جعفرزاده: نه من دوستش دارم خیلی قشنگه

عبدالله روا: من میگم یه چیز خوشحال کننده بزنیم بخونیم.

نوید جعفرزاده: الان پای دانش آموز مختاری میاد وسط...

عبدالله روا: راست میگه همیونو بزنیم و شما یه آهنگ خلبانان بزنید!(هر دو با میخندند)

نوید جعفرزاده: اگر توی نظرسنجی ما شرکت می کردی کدوم رو می زدی؟سوال رو می خونم واست میگه آیا تا به حال به مجری بودن فکر کردی؟ هیچی بگذریم... به خاطر چیش؟

1.بله به خاطر شهرتش 2. بله به خاطر ثروتش 3. بله به خاطر علاقه به هنر 4. خیر

عبدالله روا: خب البته این سوال میدونی برا من که یه پام لب گوره یه پام توی گور یه مقدار دیره ولی فکر کردم که برای شهرتش و ثروتش؟؟ و آره والله به خاطر شهرتش و ثروتش!

نوید جعفرزاده: علاقه به هنر چی؟

عبدالله روا: علاقه به هنر؟آخه ببین خیلی، با کمال احترام به همه ی اساتیدی که توی بحث اجرا هستن.من خیلی جدای از زندگی نمبینم این مقوله رو متوجه عرضم هستی؟

نوید جعفرزاده: علاقه به هنر رو یا زندگی هنری؟

عبدالله روا: نه اجرا رو، که مثلا بگیم آقا صرفا به عنوان یه رشته ی هنری شناخته بشه. حالا تو هنرهای هفتگانه ای از صدها سال پیش شناخته شدن که نیست. ولی اگر بخواهیم یه هنر تلفیقی حسابش کنیم، آره علاقه به هنر هم بوده ولی من علاقه م به زندگی هنریه.اگه هنر رو در معنی زندگی اینجا مجازا استفاده کنیم آره.مورد 3 هم هست نمیشه 3 تا رو فرستاد؟! چهارمی چیه؟

نوید جعفرزاده: چهارمی خیر!

عبدالله روا: نه همون سه تای اول رو بپیچید من همونا رو می برم.

نوید جعفرزاده: دو نونه لطفا!

عبدالله روا: کسی هم مثلا هستش که شهرت و ثروتش رو نخواسته باشه؟

نوید جعفرزاده: نمی دونم خیلی خوشحال شدم که جواب تکراری و کلیشه ای و معنوی و این حرفا ندیدیم.خوب گفتی.

عبدالله روا: نگفته بود کسی اینو...(طنازانه)من به خاطر شهرت و ثروت فقط. فقط پول و زَر(هر دو میخندند)

نوید جعفرزاده: تو پیامک هامون خیلی داشتیم، یعنی نوجوونا الان ما شاید صددرصد پیامک هامون درصد بسیار بالاییش بسیار بالا که میگم شاید بالای 95 درصد می نویسن که ما دوست داریم مجری بشیم، ما دوست داریم بازیگر بشیم، دقیقا هدفشون چی بوده ما فردا تو نظرشنجی مون مشخص میشه.

عبدالله روا: یعنی آرزوشونه؟ خوب برا خیلی ها هست الان مثلا البته خب نه اینکه همه گیر باشه، مثلا تو خانواده ی ما کسی غیر از من دوست نداره با اینکه 4 تا خواهر و برادر دیگه دارم اما دیدم کسایی که همین جوری دوست دارن، کلا شغلشون دوست داشتنه، دوست دارن بازیگر شن.

نوید جعفرزاده که بالاتر از عبدالله روا نشسته بود، از او می خواهد که صمیمی تر در کنار هم بنشینند و دستان همدیگر را می گیرند،

 عبدالله روا کنجکاوانه چند سوال می پرسد و نوید جعفرزاده در جواب، او را به دیدن یک اتفاق خیلی خوب و غافلگیر کننده دعوت می کند.

عبدالله روا: نویدجعفرزاده البته یه چند سانتی متر بالاتر از من نشسته وگرنه همه می دونن که من قدم بلندتره.

نوید جعفرزاده: (در حالی که در کنار مزار شهید جهانگیر روا بروجنی نشسته است، نوشته های روی مزار را می خواند.)معلم و پاسدار شهید جهانگیر روا بروجنی فرزند عبدالرشید که در سن 23 سالگی در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای 5 شلمچه به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید.

ای پیش رسول حق سرافراز شهید

ای در ره ایده شاد و جانباز شهید

ای جان عزیزم ای جهانگیر روا

ای در دو جهان شریف و ممتاز شهید

 نوید جعفرزاده:سلام به همه ی شهدا درود به روحشون.آرامشی که ما امروز داریم مطمئنا مدیون خون شهدا هستیم.ما اومدیم اینجا عید بگیریم اومدیم هفت سین مون که نرسید ولی خب گل و سبزه و شیرینی آوردیم و دوست داشتیم امروز اینجا باشیم عید دیدنی، خوشحالیم که همراه ما هستین.

نوید جعفرزاده:هیچ فرقی نداره من فکر میکنم همه ی شهدا پدرای سرزمین مون ایرانن، ایرانی که خون ها ریخته شد که امروز ما بتونیم عید بگیریم خیلی از این مزارها رو که نگاه می کردم حدود سن 15 تا 23 سال می دیدم، مثل پدر عبدالله روا که 23 سالش بوده فقط.خدا بیامرزه همه ی شهدا رو اگه امروز به نیابت از همه ی شهدا اینجا بودیم، خداکنه که امسال مون رو همش رو مهمون شهدا باشیم.ان شاالله.

خداروشکر برنامه مون رو با یاد شهدا شروع کردیم.ان شاالله تا آخر سالمون خوب باشیم.

نوید جعفرزاده: (عبدالله روا هنوز در حال و هوای این ویدئو مکث کرده بود) میخواستی شعر بخونی؟

عبدالله روا: آره(با صدایی بغض آلود)دیدید دیگه و من نمیدونستم که میخوان این کارو بکنن و من اومده بودم که امروز یه برنامه ی خیلی شادی باشه و الان هم از شادی دور نیست شاید یه خرده چهره هامون غم انگیزه، شاید یه موسیقی غم انگیزی دارید می شنوید، شاید به نظرتون بیاد من ناراحتم، شاید به خودتون نگاه می کنید ،به زندگی تون نگاه می کنید و میگید که اِ یه فرقی با ما داره، یه چیزی از ما کم داره و خب آخی! دلمون براش بسوزه؛ ولی نه من خوبم خیلی خوشحالم خیلی راحتم.

یه روزی توی ذهن خودم، وقتی یه کار خیلی بدی کرده بودم، 12 یا 13 ساله بودم..

به خودم گفتم که من دیگه نمی تونم برم خونه، فرار کردم، پسر فراری شدم!

بعد رفتم سر مزار پدرم، البته قبلا شکلش با اینجا فرق می کرد ولی خب اون آدمی که توشه مهمه

رفتم اونجا و دیدم که خیلی مزار بابای من سوت و کوره هیشکی اونجا نبود ولی چند نفر دیگه اومده بودن زیارت شهداشون

رفتم یه گل پیدا کردم، پیدا کردم که! از تو باغچه چیدم کار بدی هم بود

و گذاشتم رو مزار بابام

و وقتی که از اونجا دور می شدم گفتم که می رم خونه بابا! باشه، می رم خونه، فرار هم نمی کنم ولی تو از دست من راضی باش!

وقتی رفتم خونه به مامانم گفتم همچین کاری کردم.گفتش که تو خونه وقتی حرف بابات میشه، حرف خوبیش میشه ولی بابات نیست!خوب بوده که حرف خوبی شو می زنن، تو هم یه جوری باش که وقتی نبودی حرف خوبی تو بزنن.

دوستام، وقتی من (عبدالله روا) چند دقیقه نبودم حرف خوبی مو زدن الان خوشحالم، خیلی هم خوشحالم، شما هم امیدوارم از خوشحالی من خوشحال باشید به عنوان یه هم وطن به عنوان یه دوست..

من یه شعری دارم برای بابام فقط چند بیت شو میخونم که بقیه وقت در اختیار برنامه باشه

هزار ابر نباریده توشه‌ی راهت

برو مسافر خسته خدا به همراهت

قفس بهانه‌ی خوبی برای ماندن نیست 

برو برو، برو این شهر جای ماندن نیست

برو که در قفس این غروب می‌میری

که در تلاطم شط جنوب می‌میری

هنوز می‌شنوی؟ از غروب می‌گویم

از این دقایق ای‌کاش خوب می‌گویم

از این دقایق مادر شکسته، بابا پر  

از آرزوی نشستن به روی دوش پدر

از آرزوی محالی که من پدر دارم

از این همیشه‌خیالی که من پدر دارم

و خب خیلی طولانیه که بعد یه جایی انتشارش میدم حتما بخونید.

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش اول 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش دوم 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش سوم 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش چهارم 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش پنجم 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش ششم 

غزل‌مثنوی مسافر ـ بخش آخر 

نوید جعفرزاده: ان شاالله ، حال و هوای برنامه اصلا کلا عوض شد ، بزار عوضش کنیم کلا موسیقی مونو عوض کنیم.

عبدالله روا:نه یهو سرد و گرم نشیم حالا!

نوید جعفرزاده: ما رفتیم عید دیدنی .یه دست بزنید حال و هوای برنامه مون عوض شه!

عبدالله روا:(از تشویق حاضرین تشکر میکند)من خودم حالا آدم خیلی غمگینی نیستم نمی دونم کدوم دوربین الان داره مارو نشون میده (هیچ چراغی روشن نیست!)من خودم آدم خیلی ناراحتی نیستم ولی ببینید چیکار میکنن خودشون، من خیلی خوشحالم آقا فقط من پوسته ام الان ناراحته وگرنه درونم خیلی خوشحاله، نابود دارم میشم از خوشحالی!

نوید جعفرزاده: آره ما رفتیم عید دیدنی با علیرضا فیاض.

عبدالله روا:دم شما گرم خیلی لطف کردین.

نوید جعفرزاده: بچه ها سوال کسی نداره؟

نوجوان: اولین باری که روی صحنه رفتین چه احساسی داشتین؟

عبدالله روا:صحنه تلویزیون؟! تلویزیون برنامه زنده منظورته؟! من بچه ها اولین باری که برنامه زنده رفتم 1388 توی شبکه جهان بین، که نوید هم بود.البته ما هیچ وقت برنامه ی مشترک با هم اونجا نداشتیم، جالبه بدنید و دو تا برنامه با هم کلا داشتیم دوتاشم شبکه ی دو بوده. 88 بود و من پیامک و مسائل علمی و این چیزا میخوندم در کنار یه مجری دیگه ای که برنامه ی شبانه رو اجرا می کرد و من یادمه که اولین بار فکر میکردم که استرس ندارم ولی صدای قلبم تو گوشم میومد و همون روز من با اجرا خداحافظی کردم بعد فردا سلام کردم دوباره!

نوید جعفرزاده: (باخنده)گذاشتن کنار فردا دوباره از کنار برداشتن.

نوجوان: شما چه جوری به اینجا رسیدید تو دوران جوونی تون مثلا رفیقاتون اومدن شما اومدید؟

عبدالله روا:البته من که جوونم هنوز وگرنه اگه نظری غیر از این داری بگو بیام بکوبم؟...(با خنده)

نوید جعفرزاده: بزار کنار این دیالوگا رو!

عبدالله روا:نه شوخی میکنم میخواستم یادی بکنم!

نوید جعفرزاده: واقعا سوال من هم بود که چی شد به اینجا رسیدی؟

عبدالله روا:حقیقتش بچه ها من اینو فارغ از هرگونه نمی دونم شو یا نقش بازی کردن میگم، واقعا امثال من و یا مخصوصا من، به جای خاصی نرسیدیم، که میگی حالا چه جوری به اینجا رسیدی، من واقعا خجالت می کشم همچین بحثی که میشه، چیز خاصی نیست یه بار مثلا یه نفر از همکارای ما که حالا خیلی بچه ی گل و خوب و معروفی هم هست به یکی از دوستای ما که حالا یه جای دیگه کار میکنه توی سازمان گفته بود که آقا تروخدا من مامانم آرزو داشته که من به اینجا برسم.گفته به کجا میخوای برسی؟ خلبانیه مگه مثلا، پزشک متخصص قلبی مگه؟ چیه مگه الان داری مغز آدمها رو جابجا میکنی؟ کدوم حرکت رو تو دنیا داری انجام میدی اجراست دیگه! مثلا چرا شما هیچوقت نمیری رئیس به شعبه ی بانک بگی که شما تو جوونی تون چیکار کردی خیلی ما کارمون سخت تر از اونها نیست.

ما فقط یه آفت و یه فرصت یعنی هر دوتاش یکیه و اونم «دیده شدن» این رو داریم که باعث میشه که مورد قضاوت قرار بگیریم، اشکالی هم نداره خیلیا هم مارو قضاوت می کنند و خیلی جوونی خاصی هم نداشتم من حقیقت، نوجوون خاصی نداشتم اگه قبول کنی که الان جوونم! از این به بعد فکر نمیکنم خیلی خاص باشه یا فرقی بکنه با خود شماها همونی بوده که هست و همینی هم هست که میره و اگر غیر از اینم باشه شما دوست نخواهید داشت.شما منو دوست داشتی؟ (پاسخ نوجوانی که از عبدالله روا سوال داشت، مثبت بود)چون مثل خودتون بودم دوست داشتید.

نوید جعفرزاده: خوشحال شد که گفتی مثل خودتون بودم. یادته اتفاقا گفتی بچه بودیم همه مون یه آروزهای خاصی داشتیم؟بچه تر البته...

عبدالله روا: من هیچوقت هیچ آرزویی نداشتم. من الان بزرگترین آروزم تو زندگی شخصی خودم اینه که این کفش آبیه که امروز انداختم تو ماشین لباسشویی رنگش نره و چسبهاش وا نره.واقعا میگم میدونی چرا چون آدم طلبکار میشه از دنیا مثلا من میگم آرزو دارم که برم فضا، اگه یه روزی من تلاش کنم برای این و خب منطقی اش اینه که نمی تونم، اگه بخوام غیر منطقی تلاش کنم، حتما دارم حق یکی دیگه رو می خورم.آدم به خاطر آرزوهاش آرامش دیگران رو بگیره!

نوید جعفرزاده: ببین آرزوئه دیگه مثلا ما بچه بودیم یادمه درصد بسیار بالایی تا یه سنی همه میخواستن مثلا خلبان شن، همه میخواستن پلیس شن مثلا.بعد از یه سنی به اونور همه میخواستن متخصص قلب شن. نداشتی تو این آروزها رو؟

عبدالله روا:من؟ والله من هیچوقت هیج آرزوی بزرگی نداشتم ولی به خیلی چیزا رسیدم، خیلی هم خداروشکر میکنم.شایدم تعریف تو از آرزو با تعریفی که تو ذهن من هست یه مقدار متفاوته.

نوید جعفرزاده: شاید هدف باشه دیگه میشه یه هدف.

عبدالله روا:هدف آخه! اما بچه ها واقعا من آدم خوبی نیستم برای اینکه الگوتون باشم مثلا این چیزا رو بگم یاد بگیرید.این چیزا رو میگم یاد نگیرید!! ولی من خیلی آدم هدفمندی هم نبودم. من یه خرده دلم پاک بوده، اینو می تونم ادعا کنم، هیچوقت بد برای کسی نخواستم، خدا هم بیشتر از اونی که حقم بوده توی توبره م گذاشته.

نوید جعفرزاده: ان شاالله همیشه خوبی ها قسمتت بشه. یه چیزی هم گفتن یکی از دوستان که چه جوری این سیکل طی میشه تا اینجا.داریم ما دانشگاه یا مرکز آموزش خاصی رو برای اجرا؟

عبدالله روا:یه سری اگه منظورت آکادمیکه که فکر نیمکنم منتها تو دانشکده صدا و سیما همیشه یه دوره هایی هست، من تو اون دوره ها هم شرکت کردم، خیلی از اساتید محترم توی زمینه های مختلف از جمله، فن بیان، بدن، تندخوانی، مهارت های روانی توی اجرا خیلی چیزای دیگه، کلاس های مختلفی برگزار میکنن دوستای عزیزی هستن که خودشون هم باتجربه ان هم با تجربه نیستن ولی انجام میدن دیگه میتونن.بعد توی اون کلاسا خیلیا شرکت کردن موفق شدن خیلیا هم شرکت کردن موفق نشدن، خیلیا شرکت کردن موفق شدن خیلی ها شرکت کردن موفق هم نشدن و خیلیا شرکت نکردن موفق شدن!

نوید جعفرزاده: خیلیا هم شرکت کردن بعدا فهمیدن که مال این کار نیستن، چون هنر خیلی گسترده ست من دوستانی داشتم که خیلی هاشون گریمور شدن تصویربردار شدن وخیلی کارهای دیگه.

عبدالله روا:آره دقیقا.خیلی خبری کلا اینجا نیست این جا که ما هستیم من الان اینو میگم نه اینکه مثلا بخوام برای خودم شما رو از میدان رقابت به در کنم.نه من یه دونه ام من مال خودمم فقط! یعنی شما خیلی بهتر از من خواهد بود ولی شاید مثل من دیگه نباشه.

در پایان نوید جعفرزاده از عبدالله روا تشکر میکند و مهمان روز بعد و شماره پیامک را برای ارسال پاسخ سوال اعلام میکند.

عبدالله روا:باباها رو ببوسید.


منبع:وبلاگ پدیده


[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 18:27 ] [ زهرا خانم ... ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


این وبلاگ ساخته شده واسه اینكه بگه
فقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــط
عبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدالله روا

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب